مترسک تنها،شهر تیله ای
حاصل عشق مترسک و کلاغ مرگ یک مزرعه هست،من یک رانده شده از بهشتم
کشیشی در نیمه های روز همانطور که در کلیسایش قدم می زد پای محراب مکثی کرد ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند چه کسی برای دعا به آنجا آمده است چند لحظه پس از آن، در ِ پشتی باز شد و مردی را دید که از راهرو به سمت پایین می آمد . کشیش تا آن مرد را دید بر او اخم کرد که چرا در طول این مدت صورتش را اصلاح نکرده لباسش مندرس، کتش پوسیده و نخ نما است. مرد زانو زد، تعظیمی کرد سپس برخواست و به راهش ادامه داد و رفت روزهای بعد هر روز ظهر این قضیه تکرار می شد تا اینکه یک روز که این مرد با جعبه نهار در دست آمد، برای چند لحظه زانو زد. در این هنگام شک کشیش بیشتر شد و ترسش از این بود که مبادا مرد دزد باشد. بر آن شد که به سراغش برود و از او بپرسد که : اینجا چی کار می کنی؟ او وقت نهار را به دعا کردن اختصاص می داد تا نیرو و قدرتی بیابد. او گفت: می بینی که فقط چند لحظه می مانم چون کارخانه از اینجا خیلی دور است، وقتی که اینجا زانو می زنم با خدا صحبت می کنم و این چیزی است که می گویم: "خدایا دوباره آمدم که بگویم از وقتی که با همدیگر دوست شدیم و تو گناهانم را از بین بردی خیلی خوشحالم من خیلی نمی دانم که چه جوری باید دعا کنم اما هر روز بهت فکر می کنم، مسیح این منم جیم که امروز اینجا حضور یافتم." به او گفت که هر وقت که بیایی و دعا کنی خوشحال می شوم. جیم باید می رفت، خندید و گفت: "متشکرم" و با عجله به سمت در رفت. کشیش پای محراب زانو زد، کاری که قبلا ً آن را انجام نداده بود. قلب بی عاطفه اش نرم شد و با گرمای عشق لبریز شد و همانجا مسیح را ملاقات کرد، اشک از چشمانش جاری شد و دعای جیم پیر را در دلش تکرار کرد: "خدایا دوباره آمدم که بگویم از وقتی که با همدیگردوست شدیم و تو گناهانم را از بین بردی خیلی خوشحالم من خیلی نمی دانم که چه جوری باید دعا کنم اما هر روز بهت فکر می کنم، مسیح این منم که امروز اینجا حضور یافتم." وقتی که روزهای زیادی سپری شد و از جیم خبری نشد کشیش کمی نگران شد. به کارخانه رفت و سراغ او را گرفت، خبر دار شد که او مریض است. پرسنل بیمارستان نگرانش بودند. اما جیم آنها را هیجان زده کرده بود . در طول هفته ای که جیم با آنها بود تغییراتی را در بخش بیمارستان ایجاد کرده بود ، لبخند هایش فراگیر شده بود و پاداش هایش افراد تغییر یافته در بیمارستان بودند . سرپرست پرستاران نمی توانست درک کند که چرا جیم اینقدر خوشحال است، در حالی که نه دسته گل، نه کارتی برای او فرستاده می شد، نه تماس تلفنی از کسی داشت و نه کسی به ملاقاتش می آمد. کشیش کنار تختش ایستاد و صحبت های پرستار که در مورد او ابراز نگرانی می کرد را بیان کرد: "هیچ دوستی به ملاقاتش نمی آید که به این ترتیب نشان دهند نگرانش هستند ، هیچ جایی ندارد که به آنجا روآورد." جیم پیر متعجب شد با لبخندی زیبا لب به سخن گشود: "پرستار اشتباه می کند. اونمی تواند درک کند که درتمام این مدت هر روز ظهراو به اینجا می آید، می بینی که ، دوست بسیار عزیزم اینجا پایین تختم می نشیند، دستم را می گیرد خم می شود و به من می گوید: "جیم دوباره آمدم که بگویم از وقتی که با همدیگردوست شدیم ومن گناهانت را از بین بردم خیلی خوشحالم . همیشه دوست دارم که دعایت را بشنوم ، هر روز به تو فکرمی کنم، جیم این منم مسیح که امروز اینجا حضور یافتم." حرف اظافه: یک مقدار مشکل دارم شاید به مدت ۱۰ روز نتونتم بیام نت و نتونتم به کسی جواب بدم...از دستم دلخور نشید ها که چرا پیام هاتونو تایید نمیکنم چون حداقل تا ده روز دسترسی به نت ندارم شما لطف کنید مثه همیشه وبلاگمو تنها نزارید و تو نبود من براش شمع روشن کنید و نزارید تاریک بمونه وقتی برگردم جبران میکنم و جواب همتونو میدم برام دعا کنید مشکلم حل شه دارن میتونن باهام تماس بگیرن حتی smsi (سیلوانای من از دستم دلخور نباشی چند خط رو به داستان بالا که قبلا اماده داشتم اظافه کنم...حتی نتونستم بهت مسیح بدم وبگم که چی شده انقدر که اعصابم بهم ریختس گوشیم هم از دستم افتاد و دل و رودش ریخت کف اسفالت طرف من از ایدا هم عذر خواهی کن اصلا دوس نداشتم این طوری شه تونستی بهم زنگ بزن منم مشکلم حل شد بهت زنگ میزنم منتظر زنگت از مدرسه هستم...تلفنی بهت میگم که چی شده و شما علی رضا جان که همیشه خدا خطتت خاموشه کاری داشتی هر موقع شب که دوس داشتی زنگ بزن یا sms بده میدونی که من شب ها بیدارم فقط برام دعا کنید دوستان عزیز می دونم همه شما از این خبر ناراحت می شین. من خودم که خیلی ناراحت شدم. چون خیلی این بازیگر رو دوست داشتم جی هون سریال ققنوس در 16 نوامبر 1980 متولد شد و در 22 فوریه 2005 در اثر خودکشی مرد.تنها یک برادر داشت.4 سریال در تلویزیون بازی کرده که اولی ققنوس بود در سال 2004. بابت سریال ققنوس جایزه بهترین بازیگر زن را دریافت کرد این پست را برای آن دسته دوستانی که علاقه دارند در رابطه با خودکشی این بازیگر بیشتر بدانند گذاشته ام. این بازیگر تنها چند روز پس از فارغ التحصیلی اش از دانشگاه Dankook در آپارتمانش مچ دست خود را شکافت . خانواده اش علت این خودکشی را حالت شدید افسردگی و بیماری روانی دانستند و گفته اند او به شدت از بی خوابی رنج می برده. در نامه ای که از خود به جا گذاشته نوشته است : مادر من از شما پوزش می طلبم و دوستت دارم ، من از زندگی بیشتر می خواستم. این زندگی واقعی من نبود ، هر کسی جای من بود نا امید می شد. من می خواستم پول داشته باشم اینم میران که تو فیلم به خون جیون تشنه بود... برای دیدن تمام عکس های مراسم تشییع جنازه جیون به ادامه ی مطلب برید... (خدایش بیامرزد)
بعدا نوشت: دوستان قالب قبلیم که قالب گل رز و شمع بود خراب شده متاسفانه بلاگفا دیگه پشتیبانیش نمیکنه به همین خاطر از دیشب هر کس توی وبلاگم اومده وبلاگ براش باز نشده...مجبور شدم قالب رو عوض کنم و فعلا باید با همین بسازم تا یکاریش بکنم اونو خیلی دوسش داشتم اما چاره ای نیست...پس لطفا هی نگید چرا قالب رو عوض کردی قبلیه که بهتر بود فدای همتون * بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپيما پياده شد و رو کرد به دختر شاه پريان ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اگر مردم عاشق نشوند ...مشکل تاخير پروازهای سازمان هواپيمايی کشوری نيز حل خواهد شد :خارج از متن حرف اظافه: وبلاگم حالش بده, نویسندش شارژ نداره, انگیزش کم شده, حالش خیلی بده, سرفه میکنه, کمکش کنید آخه نظراتش کم شده و هواتونو کرده
تا وقتی که کسی حقمون و نداده هر روز هر شب همین بساطه
تولد بهمن ۱۳۶۱ مرگ ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
بقیه عکس های شهید ندا اقا سلطان به همراه عکس های لحظه قتل اون و سنگ قبر ندا به همراه متن اظهارات مادر ندا در مورد مرگ ندا و یک عکس از شاهین نجفی توی ادامه مطلبه... اونم به خاطر بازی خوب انا و جان چلسو بود... فیلم داستان زنی خودخواه مغروو و متکبر بود که به هیچی جز پول فک نمیکرد بر حسب اتفاق انا و جان چلشو بد باهام سر لج می افتن و حسابی همدیگرو کتک میزنن یکروز انا به قصد خودکشی خودشو میندازه تو دریا وقتی نجاتش میدن میفهمن حافظشو از دست داده شوهرش هم فک میکنه که انا توی دریا غرق شده جان پسری که که قبلن انا خییل اذیتش کرده بود و کتک کاری هم کرده بودن انا رو تو بیمارستان میبینه و وقتی میفهمه که چی شده میخواد به تلافی همه ی بدی ها انا ازش انتقام بگیره به مسعولان بیمارستان میگه که دوست پسر انا هست و آنا رو به خونه خودش میاره و اسمش رو میزاره نا سانگ شیل تا بجای نظافت چی و پرستار بچه ها ازش استفاده کنه با گذشت روزها با اینکه جان چلسو دارای یک دوست دختری هست که خیلی اون رو دوست داره اما به دلیل اینکه دوست دخترش قصد ازدواج با کسی دیگر رو داره باعث میشه که به آنا علاقه مند بشود و انا هم بدون اینکه بدونه شوهر داره عاشق جان چلسو میشه... *همسر يا دردسر (به کرهای: 환상의 커플) (به انگلیسی: Couple or Trouble ) نام یک سریال درام-کمدی ساخت کرهجنوبی است . این مجموعه تلویزیونی از تاریخ ۱۴ اکتبر تا ۳ دسامبر ۲۰۰۶ از شبکه امبیسی کره پخش شد و چندی قبل هم شبکه فارسیزبان فارسی۱ پخشش رو تموم کرد - اوه جی هو در نقش جانگ چل سو - کیم سونگ مین در نقش بیلی پارک - پارک هان بیول در نقش اوه یو کوآنگ - کیم کوآنگ کیو در نقش آقای گانک عکس های این سریال قشنگ رو میتونید ببینید.... **انا و جان چلسو در نمایی از فیلم** **عشق من انا** **انا - جان چلسو و بیلی همسر انا** بقیه عکسا توی ادامه مطلبه (از بچگی تا بزرگی انا)(تصاویر پشت صحنه فیلم) (عکس های شخصی انا و جان چلسو) (تصویر کوچیکی از بعضی از عکس ها رو پایین میبینید) برای دیدن سایز بزرگ عکس ها به ادامه مطلب برید...
(اگه این فیلمو دوس داری عکسای ادامه مطلب رو نبینی ضرر کردی) کودکِ داخلِ دوشیزه کودکِ درونِ زن عروسک بچهگیهایم را که دزدیدند، مصریان باستان بچههایشان را، در آینده راهی برای بازگشت مرگ پیدا بشود پنجهزار سال است نخوابیدهام بعد آنقدر مشهور شوم که اگر خوابم برد، منشیام، مشاورم، مباشرم، خدمتکارهایم، رانندهام، همه و همه بیدار باشند تا اگر تو آمدی، بمانی تا بیدار شوم چربی نمانده دیگر، هیچ! میروم بالا. گیر میکنم به تارهای عنکبوت سقف. به پیانو زدن فکر میکنم. چاق میشوم. پرت میشوم پایین. مهم اینست که تو بدت میآید. میگم که من میخوام اونقدر لاغر شم که به وزن ایدهآلم برسم. بعد اونا از تو آینه میگن که من از وزن ایدهآلم لاغرترم. اما من به حرفشون گوش نمیدم. میگم که من باید تا وزن ایدهآلم لاغر شم . . اونا منُ بهعنوان یه مشتری راضی به بقیه نشون میدن. به مؤسسهشون افتخار میکنن که تونستون موجود لاغری مثل منُ به وزن ایدهآل برسونن. منم به خودم افتخار میکنم. و متشکرم... ! ریتمـم بههم میخورد؛ پرت میشود ته دره. موقع خواب، گند میزنم.
کشیش احساس حماقت کرد و به جیم گفت که کارَت خیلی خوب است.
یک روز ظهر کشیش متوجه شد که جیم پیر نیامده است. 

اونایی که شماره ی منو
من حتی نتونستم به کسی خبر رفتنم رو بدم
به خدا فقط وقت کردم که بیام این
به زحمت جمع و جورش کردم
تو رو خدا از
میترایه گل تو هم که شمارمو داری
![]()
![]()
![]()

![]()
:ادامه مطلب:![]()
يک پسری بود در ولايات دور که هر شب خواب دختر شاه پريان را ميديد
به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پريان و برخی مسائل ناموسی از بيان جزئيات خواب معذوريم
بعد از يه مدتی پدر و مادر پسر که ديدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قرو
قاطی شده او را به پيش پير ولايت بردند . پير که قصه جوان را شنيد کمی زار زار
گريه کرد و بعد هم گفت که فی الفورد برای او اکانتی بخريد و اورا به چت روم "دختر
پسر باحال،بيا تو " ببريد که اگر قرار باشد دختر شاه پريان جايی پيدايش شود ، تنها
همانجاست و لاغير
خواننده ای که شما باشيد ، پسر رفت و دختر شاه پريان را در چت روم موصوف پيدا
کرد و بعد از يه مدتی برايش از عشق و عاشقی گفت !دختر شاه پريان اينرا که شنيد
اب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت "بدان و اگاه باش که درکودکی و زمان شير
خوارگی من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسايگی مان بود که عاشق و معشوق
همديگر بوديم !..." دختر شاه پريان به اينجا که رسيد چشمهايش پر از اشک شد و
دوباره شروع کرد به تعريف :"اصغر يک عاشق پاک باخته بود و هيچوقت خدا نشد
که به فکرسو استفاده از من بيفتد ، تا اينکه يک روزی که مادرش او را با يک صابونی
لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند ، يک کلاغی به سمت حوض شيرجه رفت و جای
صابون اصغر را به نوک گرفت و برد..*توضيحات نگارنده : مع الوصف کلاغ مذکور
*دچار آستيگماتيسم بوده است
پسر اشکهای دختر شاه پريان را پاک کرد و به او گفت " بدانکه برايم خيلی عزيزی و
من تحمل ناراحتی تو را ندارم ، پس هر نشانه یا از اصغر داری به من بده که من او
را برايت پيدا خواهم کرد
دختر شاه پريان بلافاصله يه پاکت بزرگی از کيفش در آورد و يک عکس راديولوژی
که در آن بود نشان پسر داد و گفت :" اين تنها يادگاری اصغر و عکسی از ناحيه کمر
اوست حالا بشنو از اينحا که پسر تا عکس را ديد ، با تعجب گفت : "عجيباً غريبا که مشابه
همين فرورفتگی و خالی که در مهره پنجم اين عکس هست را من هم دارم " و بعد از
پرس و جو هم معلوم شد که پسر. همان اصغرست که او را کلاغ آورده و انداخته
بوده در خانه پدر و مادر فعليش و آنها هم بزرگش کرده بودند
اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشيد ، پسر برگشت و به دختر شاه پريان گفت
" که هيچوقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی !نه عاشق
حال من ...!" و بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که "امشب با طياره برای هميشه
به ولايت ديگری سفر خواهم کرد
دختر شاه پريان که اين پيام را خواند ، مثل فيلمهای هندی خودش را به فرودگاه رساند
و يکراست رفت وسط باند هواپيما خوابيد..!(توضيحات نگارنده : مثل فيلمهای هندی
يعنی چند بار در راه موتور به او زد ، دو بار زير تريلی رفت و يکبار هم يک ماشين
آسفالت کوبی از رويش رد شد
و گفت : "بدان و آگاه باش که هر گز نميتوانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری
از تو را ندارم دختر شاه پريات تا اين را شنيد از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زار زار
گريه کرد و بعد يک مرکز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آن
هم رفت و يک دختر شاه پريان ديگری پيدا کرد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا
مردند


![]()
یه جنازه که خیلی وقته مرده بود اون زندگی نکرد فقط زنده بود
تلویزیون و روشن کرد و دید خیابون پر از مردم بعید
که این همه زن و مرد و پیر و جوون ریختن بیرون و وقتش رسیده
که شنیده بود حق گرفتنیه حق میمونه ناحق که رفتنیه
مادرش نهی ش کرد و گفت نرو این همه که مردن یا تو بندن چی شد؟
کسی میاد بپرسه حالشونو کی جواب میده و میدونه دردشونو
بخدا تکون نمیخوره آب از آب حق چیه فقط اسمش اومده تو کتاب
اما ندا ندایی از تو خیابونا میشنید که میگفت ندا بیا
امروز روز توی توی خیابون میخوان عروسی بگیرن برات ندا جون
که مسیح مرگ و بزایی باکره امیر آباد خون می خواد منتظره
داماد گلولست و میشینه تو تنت حجله آمادس واسه بردنت
“خدا ببین حرمتت و شکستن مریم باکرت و به گلوله بستن
ببین افتادیم گیر یه مشت درنده ببین قیمت آدم اینجا چنده”
تو با نیگات چی میخواستی بگی ندا من خفه خون نمیگیرم این صدا
جاریه توی کوچه پس کوچه های شهر از خون تو قرمز سنگ فرشا
بخواب چشماتو رو هم بذار ندا دیگه ترسی نداری که چی میشه فردا
بخواب که اگه من و ما بیداریم اسم تو تکثیر میشه تو خیابونا
دست از خونش بردارین بند نمیاد این خون هزار ساله که جاریه
این خون ندا نیست خون وطنه وطن غریب وطنی که بی کفنه
وطنی که از توش من و فراری دادن آدمایی که حتی با خودشون بدن
چه انتظاری که کسی مث ندا رو نکشنش و به گلوله نبندن
من ولی اما اگر شاید دیگه نمیگم فقط یه چیز باید
من حقم و میخوام و صد تا مث ندا تو خیابونن همه یک صدا
بکشید مارو حق گرفتنیه حق می مونه نا حقه که رفتنیه
آهنگ وقتی خدا خوابه از شاهین نجفی

تهران
امیر آباد، تهران (خیابان کارگر شمالی)
:ادامه مطلب:![]()
بازیگران این فیلم به ترتیب نقش : هان یه سئول در نقش آنا جو/نا سانگ شیل 









![]()





:ادامه مطلب:![]()
وقتی فهمید قرارست تکّهتکّه شود،
گریهاش گرفت و خون بالا آورد.
بعد برای آخرین بار به کودکِ درونِ دوشیزه حسودیاش شد.
بیچاره نمیدانست که کودک درون دوشیزه
زودتر
خواهد مُرد
به کودکِ داخلِ زن حسودیاش میشد
که میتواند فرار کند و بزرگ شود.
کودکِ داخلِ زن
به کودکِ درونِ زن حسودیاش میشد
که میتواند برای همیشه بچهگی کند.
دیگر چارهای نداشتم
جز اینکه بزرگ بشوم
پیش از آنکه جزام بگیرند،
میکشتهاند و مومیایی میکردهاند.
آنها بر این باور بودهاند که ممکنست
اما برای جزام، هرگز.
دو هزار سال پیش خواستم بخوابم
تو آمدی،
دیگر خوابم نبرد
هزار سال پیش خواستم بخوابم
تو رفتی
دیگر خوابم نبرد
□
خوابم گرفتهاست،
مردمکهایم خوابیدهاند؛ قصههایم، غصههایم.
میترسم بیایی
و من خواب باشم
تا پنجهزار سال دیگر
□
میخواهم بروم خودم را به موزهای، سیرکی، جایی معرفی کنم.
میمانی؟ قول میدهم زود بیدار شوم.
□
به همهشان نشانیات را دادهام.
اما،
گم میشی؛
با اینکه شبها من را به گم شدن در خواب متهم میکنی،
اما گم میشوی
در شلوغی شهر،
از شلوغی شهر،
با شلوغی شهر،
...
بدیاش اینست که بلدی برگردی...
و من مطمئن نیستم.
□ □ □
بوی صابون گرفتهام؛
خواب حباب دیده بودم.
استیصال، میرود در اعماق، در لایههای زیرین پوستـم.
پیانو اگر بلد نبودم بزنم، چاق میشدم.
تو از چاق بودن بدت میآید؛ مگر نه؟
□
قدم میزنم. تمام طول اتاق را. سوت میزنم. تمام طول اتاق را. سبک میشوم.
{
پیانو بهانه است.
چاق شدن هم.
تو ...
مگر نه؟
□ □
میرم یکی از این مؤسسههای رژیم لاغری و خودمُ بهشون معرفی میکنم.
اونا پولشونُ میگیرن. و من تا وزن ایدهآلم لاغر میشم
دفعهی بعد، دیگه هیچ بهونهای برای رد کردن نباید باشه. من بهخاطرش پول دادم.
□
صبحها میرم کلاس پیانو.
ظهرها میخوابم.
عصرها میرم لاغر میشم.
شبها همهشون رو تمرین میکنم.
□
حرفهای نمیشوم اما. حیف
هنوز موقع ریتم گرفتن، دستم لیز میخورد؛ میلرزد؛ قایم میشود. موقع دویدن،
حرفهای نمیشوم اما. میدانی که.
حرفهایها چاق نمیشوند.
حرفهایها نمیخوابند.
حرفهایها مطمئن هستند.
حرفهایها میدانند تو شبها کجا میخوابی.
تو هم میدانی حرفهایها شبها کجا میخوابند.
مگر نه؟![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


